About Blog
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Archive
Links
سارای من
حقیقت
خانوم ثابتی
کودکی در پوست خرس
فکر قاشق زدن به دختر چادر سیاه
زنده باد زندگی
الناز/یه حس مشترک!
فراز
نمایش ساعت
محمد رضا براری
برشانه ی ستاره
Daily Links
Category
Template By
www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين
((بزرگترین کشف انسان این است که می تواند با تغییر دادن نگرش ذهنی خود زندگی اش را تغییر دهد))
شعر (۱)
می دانم که دوستم داری
می دانی که همین روزها
اقیانوسی درست می کنم
و می شوم ناخدای آبها
تا کشتی ات سرگردان نماند
جایی که شب ها
فانوس دریایی
یواشکی خوابش می برد
شعر (۲)
تنها می شوم
زمانی که خورشید
پیراهن نارنجی اش را
در تشت اقیانوس می شوید
تنها می شوی
و ماهی ها غلغله می کنند
میان جشن عروس ها و مرجان ها
میان دریایی که در دلش آشوبیست
ولی هیچگاه به روی خودش نمی آورد
امیدوارم شما از این همه آب و در یا و اقیانوس و ماهی مث من دریا زده نشین
و اینکه به همه تون سر میزنم در اولین فرصت
التماس دعا
یا حق
دستام بوی عطریُ گرفته که به دلیل سهل انگاری از دستم به زمین افتاد و شکست ویک تکه از شیشه دقیقا افتاد روی آخرین کتاب مسیحا که هفته ی گذشته به چاپ رسیده بود .کتاب بین صفحه های 57و58 باز بودُ وقتی شیشه ی خیس عطر روش افتاد تا چند ورق به لایه های زیرین برگه ها نفوذ کرده بود .طوری که چند کلمه ی سطر دوم نا خوانا شده بود .دست عطریمو با روسری طلاییم پاک می کنمو میرم سمت کتاب .برمیدارمش و به گمان اینکه در مجاورت هوا خشک بشه میزارمش لبه ی پنجره .
پنجره رو باز می کنم و کتاب را طوری که نصفش داخل اتاق و نصف دیگه بیرون باشه میزارم.
دلم می خواد اون کتاب مزخرف رو به هزار تیکه تقسیم کنم .کتابی که توی صفحه ی اولش نوشته شده :
تقدیم به پناه .تنها امیدی که منو به زندگی وا داشته/تنها بهانه ای برای بودنم
حالم از این جمله های مسخره تر از خودش بهم می خوره از کتاب هاش با تمام تقدیم هاش...
ترکیب صدای دوش آب با حرکت پاندول ساعت ذهنمو درگیر می کنه .اصلا نمی فهمم که دقیقه ها چه جوری می گذره فقط دلم می خواد زود تر از حموم بیاد و بریم محضر تا هر دوتامون از شر این زندگی نکبت بار راحت بشیم.واسه اخرین بار به تک تک وسایل خونه نگاه می کنم به قاب عکس عروسیمون که تن دیوار میخ شده و زل زده تو چشمام.تصویر یک اشتباه محض که قاب شده.تصویر یک شادی برای شروع یک بدبختی .
به هجوم بخارهای آب پشت شیشه هی مات دقت می کنم و سایه ی تنی که به کندی مشغول حرکت دادن دستهاشه.
حوصله م از این همه تکرارو سکوت سر رفته .5 سال سکوت .5 سال روزای تکراریه بی وقفه .
روی تخت دراز می کشمو به تموم اون روزایی که با مسیحا گذروندم فکر می کنم به تموم سکوت هاش و تموم کتاب هاش که مثل کوهی از غم کنار تخت تلنبار شدن. و توی صفحه های اول همه شون یک اسم تکراری دیده میشه:
پناه
پناه
پناه
صدای دوش آب دور تر شده .از میون کتابها یکی و برمیدارم .ترجیح میدم کتاب و از وسط باز کنم تا چشمم به اون صفحه ی اولش نیوفته .مسیحایی که فق منو تو کتابهاش دوست داشت.
صفحه ی 167 کتاب اشنباه باز می کنمو به اکراه می خونم
خون بود که داشت درون من جاری میشد کاش این تو نبودی که آن حرفها را زدی.کاش آن چشم ها را از نگاه من بر نمی داشتی .کاش آن لبها را که غنچه کرده بودی از هم باز نمی کردی کاش آن تو نبودی که به دروغ گفتی هستی و اما هیچ وقت نبودی!
کتابُ میبندمو پرت می کنم به پایین تخت .انگار توی تک تک جملات حرف دل منو زده .آدما چقدر راحت می تونن دروغ بگن .شکی ندارم که همه ی نویسنده ها همین جورین.آدمای احمقی که توی کلمات زنده ن توی کلمات حرف میزنن.توی کلمات زیبان.
باد تندی شروع به وزیدن می کنه و با دستاش کاغذای خشک و نیمه چروکیده ی کتابُ ورق میزنه.میرم سمت کتاب تا بر دارمش .کتاب بوی تند عطر گرفته هر چیزی که بوی تند عطر بده منو دیوونه می کنه.
حتی اولین بار که مسیحا رو دیدم بوی تند عطر میداد واسه همینه که کنار تخت روی میز توالت توی گنجه.همه جا پر شیشه های عطره شاید همین علاقه ی هردومون به عطر باعث آشنایی و بعد ازدواجمون شد.اما نمی دونم چرا نمی تونم از عطر ها متنفر بشم .شاید واسه اینکه منو به مسیحا رسوندن.
کتابُ بغل می کنم دوباره روی تخت دراز می کشم اما یادم میره که پنجره رو ببندم .باد یکی دو تا از برگای خشک شده ی درختا رو انداخته توی اتاق.
تا پارسال رو به روی پنجره یک درخت چنار پیر بود .
یک روز صبح رفتم سرکار و عصر برگشتم دیدم اثری از درخت نیست .یکی از همسایه ها گفت واسه خطری که برای سیمهای برق ایجاد میکرد صبح اومدن قطعش کردن و رفتن.تا یک ماه هر روز صبح به عشق اون درخت پنجره رو باز می کردم اما هر دفعه یادم می رفت که دیگه پشت اون پنجره ها درختی نیست .حتی یک بار نزدیک بود کار به تعویض خونه بکشه .آخه من شدیدا به خونه هایی که پنجره ش رو به درختی باز بشه عادت کرده بودم .درخت یعنی حیات .یعنی عشق.یعنی زندگی .
کتابُ تند ورق میزنم از میون هر صفحه تنها یک کلمه رو می خونم مث یه بازیه قشنگ بعد با کلمه ها توی ذهن خودم جمله میسازم.هیچوقت فکر نمی کردم با کتابها هم میشه بازی کرد چه خوب که حداقل تو زندگی با مسیحا یک چیزی یاد گرفتم البته جدای از دوست داشتن .
فصل چهارم اندوه
اندوه را حس میکرد این را چشمهایش گفته بود که دیگر تاب نگریستن نداشت به شی های پیش پا افتاده ی اطرافش نگاه می کرد انگار اشیاء جان گرفته بودند و هرکدام فحش میدادند.آیا این همان زندگی آرمانی بود ؟با عشقی که فقط در معنای کلمه عشق بود نه در قلب.زندگی ام شده است تنها نفس کشیدن.زیر آسمان این کرباس رنگ و رو رفته ای که هر روز بالای سرم کهنه تر میشود
اما دیروز .دیروز بود که عطر ها دوباره وحشی ام کردند .هجوم اندوه وار عطر ها بود که نوید یک خوشی را میداد .خوشی ای که اینبار باید با سکوت کردن از دستش ندهم خوشی ای که شده همه ی پناهم....
کتابُ میبندمو به خودم فحش میدم که توی این سالها تنها سهم من از این کتابها صفحه ی اولش بود .خودم هیچوقت نخواستم سهمم ازا ین بیشتر بشه کتابهایی که با خوندن صفحه ی اولش لبخندی میزدمو مطمئن میشدم مسیحا هنوز دوستم داره و بعد بیخیال میشدم تا کتاب بعدی.... شاید خودم خواستم که مسیحا توی چندتا کاغذ دوستم داشته باشه .
شاید خودم نخواستم این سکوت شکسته بشه.
از روی تخت بلند میشم.دلم می خواد خودمو گول بزنم دلم می خواد باور کنم تموم این لحظه ها یه خوابه .میرم پشت در نیمه باز حموم میشینم و به صدای بارش قطرات آب از دوش حموم گوش می کنم .
_ مسیحا نمی دونم چه جوری بگم دلم نمی خواست کار به اینجا بکشه دلم می خواد همه ی اینا خواب باشه فقط یه خواب
در حمومُ باز می کنم مسیحا نشسته توی وان و با چشمای سرد بی روحی به من خیره شده ...
مث اینکه قول داده بودم اینجا غیر داستانهام چیزی نزارم
اما به دلیل حادثه ای که دیروز واسم اتفاق افتاد و تو امسال این سومین باره!!! قادر به گذاشتن داستانی که آماده کرده بودم نیستم.
و تا اینکه به خواد یادم بیاد که چی نوشته بودم(والبته باید در نظر گرفته باز نویسی اون داستان مسروقه ذره ای جای کار اول رو نمیگیره)! زمانی به طول می انجامه.شرمنده!
شعر (۱)
زن!
طولی نمی کشد
که آفتاب
تمام برفهای این سالها را
که کمرت را خم کرده
پارو می کند
تا بوته های یاس
چادری که به کمرت بستی
دوباره شکوفه زنند.....
(شعر ۲)
((دلم می خواهد خودم را پرت کنم درون اتفاقی که همین روزها قرار است بیافتد))
دانه دانه میچینم
روی کیکی که شکل
قرص کامل را به خود گرفته
تمام ۶۷ شمعی را
که
با ذرات نور ماه
روشن کردم
وقتی همه چیز از یک جنس باشد
تلخ یا شیرین
سرد یا گرم
چه فرقی می کند که از ماه باشی یا خورشید
از هر جنسی که باشی
یک روزی
روی کیک تولد خودت
فوت می شوی.....
الناز ابراهیم پور/آبان ۸۷